رادینرادین، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

آقا رادین نفس مامان و بابا

رادین توی 3 ماهگی

توی سه ماهگی دیگه اقو رو واضح می گفتی و ق رو حساااابی می کشیدی پایان سه ماهگی وزنت شده بود 6400 و قدت 62 و دور سرت هم 40.5 واکسن دو ماهگیتو هم بخاطر سفر به تبریز با یک هفته تاخیر 23 مهر زدیم.   رادین و مهراد گل     رادین بعد واکسن               رادین در حال تلویزیون تماشا کردن     ...
21 دی 1393

رادین توی 2 ماهگی

روز 17 شهریور یعنی اولین روزی که وارد دوماهگی شدی برای اولین بار خندیدی روز یک مهر 93 هم برای اولین بار اقوووو گفتی  توی پایان دو ماهگی وزنت 5850 شده بود و قدت 58 سانت و دور سرت هم 39                       ...
21 دی 1393

سوغاتی های بابایی و تخت و کمدت

اینارو وقتی دفعه ی اول بابایی با وسیله ها از تهران اومد واست خریده بود   و این بلوز شلوار که پوشیدی و این کتاب ها   اینارو هم دفعه ی دوم آورد           این رو هم دفعه ی سوم خریده   این هم عکس تخت و کمدت   تختتو به تخت خودمون چسبوندیم که فعلا شبا نزدیکت باشم و راحت بهت شیر بدم و هواتو داشته باشم گلم               اینارو هم قبل اومدن به زاهدان با بابایی رفتیم واست خریدیم.   &nb...
21 دی 1393

بعد از یک ماهگیت تا الان

 تا وقتی 40 روزه شدی بیرجند بودیم و همه ی خانواده ی باباییت واسه اولین بار اومدن دیدنت بعد از 40 روزگی برگشتیم تهران و چون شب قبل حرکت طبق معمول تا ساعت 5 جیغ زدی و نخوابیدی و من و بابایی تابت میدادیم صبح بابایی خسته بود و به همین خاطر عمو اسحاق هم باهامون اومد که توی رانندگی کمک کنه و روز بعد با اتوبوس برگشت بیرجند روزا و شبای سختی بود آخه تو یکسره جیغ میزدی و ما هم وقتی گریه هاتو میدیم جیگرمون آتیش می گرفت فقط با سشوار و جارو شارژی آروم میشدی و همش تابت میدادیم و شبا هم بیدار بودی حساااابی از کت و کول افتاده بودیم بعد چند وقت هم چون قرارداد خونه تموم شده بود تصمیم گرفتیم بریم دو سال باقیمونده رو زاهدان پیش مامان جون ...
21 دی 1393

یک ماهگیت

روز ای اول خوب می خوابیدی و شبا دقیقا هر سه ساعت واسه شیر بیدار میشدی منو بابایی شبا همش مواظبت بودیم که نچرخی و راه تنفست بسته نشه خدایی نکرده حتی اگه من می خوابیدم بابایی بیدار بود و هوای تو رو داشت شبا اگه گریه می کردی من به خاطر درد پام نمی تونستم بغلت کنم و آرومت کنم و اینکارو بابایی می کرد و اینقدر واست لالایی می خوند تا خوابت می برد  که این باعث شده بود به خوابیدن تو بغل بابایی و لالایی هاش عادت کنی ولی بعد ده روزگی کولیکت شروع شد شکم درد و گریه های شدید تا جایی که کبود می شدی  هیچ جوره آروم  نمیشدی و شبا تا صبح بیدار بودی و گریه می کردی بابا رو فرستادم داروخونه تا واست قطره ی کولیکز بخره و گ...
9 دی 1393