یک ماهگیت
روز ای اول خوب می خوابیدی و شبا دقیقا هر سه ساعت واسه شیر بیدار میشدی![]()
منو بابایی شبا همش مواظبت بودیم که نچرخی و راه تنفست بسته نشه خدایی نکرده![]()
حتی اگه من می خوابیدم بابایی بیدار بود و هوای تو رو داشت
شبا اگه گریه می کردی من به خاطر درد پام نمی تونستم بغلت کنم و آرومت کنم و اینکارو بابایی می کرد و اینقدر واست لالایی می خوند تا خوابت می برد که این باعث شده بود به خوابیدن تو بغل بابایی و لالایی هاش عادت کنی
ولی بعد ده روزگی کولیکت شروع شد![]()
شکم درد و گریه های شدید تا جایی که کبود می شدی ![]()
هیچ جوره آروم نمیشدی و شبا تا صبح بیدار بودی و گریه می کردی
بابا رو فرستادم داروخونه تا واست قطره ی کولیکز بخره و گریپ میکسچر واسه کم کردن شکم دردت
کولیکز یه ذره آرومت می کرد ولی گریپ میکسچر اصلا بهت نمی ساخت و گریه هات بیشتر میشد
همه بسیج می شدیم و هرکاری که از دستمون بر میومد واسه آروم کردنت می کردیم ولی چندان فایده ای نداشت
خاله و کیمیا 8 روزه که شدی رفتن و دایی حامد هم اومد پیشمون و بابا مصطفی هم وقتی دو هفته ت شد برگشت زاهدان
چند روز بعد که مامان جون هم می خواست برگرده زاهدان ما هم باهاشون رفتیم
آخه هنوزاحساس می کردم نتونم تنهایی از پس کارا بربیام![]()
18 روزه بودی که چون می خواستیم بریم سفر بردمت چکاپ پیش دکتر کریم میدانی که خیلی دکتر مهربون و خوش برخوردی بود
خدا رو شکر همه چی خوب بود و وزنت شده بود 4100 و قدت 53 سانت و دور سرت36![]()
اجازه ی سفر با ماشین رو داد ولی زیر یکماه توصیه کرد با پرواز نریم
واسه ی شکم دردت هم واست کاراوی میکسچر داد که این یکی تاثیرش بهتر بود.
وقتی یکماهه شدی بردمت واسه قد و وزن بهداشت نزدیک خونه ی بابا جون
وزنت توی یکماهگی 4850 شده بود و قدت 55 سانت و دور سرت 37.5
و بعد حرکت کردیم به سمت بیرجند واسه اینکه خانواده ی بابایی هنوز تو رو ندیده بودند


یک ماهگیت
