روزهای قبل تولدت
خوب مامانی واست گفته بودم که مامان جون و بابا جون و خاله و کیمیا واسه تولدت اومده بودن پیشمون و همه منتظر یه نشونه ی زایمان بودیم ولی اصلا هیچ خبری نبود
هیچ علائم خاصی نداشتم 
از روزی که بابا جون اینا اومدن هر شب می رفتیم پارک و پیاده روی می کردیم
بابا و بابا جون نوبتی باهام ميومدن خسته که می شدن جاشون رو عوض می کردن ![]()
ولی من به شوق اومدن تو خستگی نداشتم تا اینکه منو به زور می بردن خونه![]()
روز سه شنبه که جواب سونو رو بردم و رفتم واسه چکاپ پیش دکترم
گفت ای بابا مثل اینکه پسرت قصد اومدن نداره
معاینه کرد گفت دهانه ی رحمت نرم شده ولی اگه تا شنبه زایمان نکردی بیا تصمیم نهایی رو بگیریم و بستری بشی
منم کلی استرس گرفتم که نکنه خودت نیای و نتونم طبیعی زایمان کنم و مجبور بشم سزارین کنم
شب با بابا و بابا جون و کیمیا رفتیم تو پارک پیاده روی کردم و صبح هم دوباره با بابا جون رفتم پیاده روی که یهو لگنم درد گرفت و به زور راه می رفتم
اولش فکر می کردم درد از خستگیه و با استراحت خوب میشه ولی نشد
اصلا نمی تونستم راه برم و پای چپم رو بذارم زمین
چهارشنبه و پنج شنبه نتونستم برم پیاده روی و خیلی از این موضوع ناراحت بودم......


روزهای قبل تولدت 
